خرید بک لینک

هرچی بزرگتر شدیم فهمیدیم تنها تر هستیم ...

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:40

یک زن روی صندلی وسط سالن نشته و عطر یک دسته گل رز را بو میکشد ... لباس بلند و قرمزش در قرمزی صندلی ها گم شده ...بعد از چند زنگ کوتاه گوشی را برداشتم ... میگفت تو را که ببینم جیغ میکشم... میگفتم نه... کلاویه های پیانو با فشار های نامنظمی در تن من جابجا میشدند ... میگفتم تو را که ببینم یقینا هیچ چیز را نخواهم دید. صدایم زد ... گفتم برایم لبخند بزن... صدایم کرد و خندید ... قربانش رفتم ... گفتم لبخن

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:40

بعد ها تو تاریخ میگن اون پسری بود که برای دیدن فیلم از خوابش هم گذشت ...

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:40

من در بی نهایت خود کسی را دیدم که به چشم های اسمان خیره شده بود ... انتظار لبخند و بستن چشم هایش را داشت ... میدانست ... اسمان چشم که بگذارد ...ابر ها می ایند ... می ایند که بشویند دلتنگی را ...

+ نوشته شده در ساعت توسط New Man |

برچسب: پاییز,گواهی,نهایت, نویسنده: سام اکبری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:40

بر دست هایت خیره شو... از من در تو چه به جا مانده؟ گرمایی که در تمام خطوط متقاطع دستهایت جریان دارد ... و شاید هم در تمام انحنای ها و قوس های تن تو ... که خودشان زنانگی را به معنای واقعی با صدایی ارام در گوشم میخوانند ... میدانی ... تمامیت من در حول نقطه ای از طرز نگاه تو ... میرقصد ... درست وقتی مرا میخوانی ... و میم مالکیت را به وجودیت من پیوند میزنی . از من در تو چیزهایی به یادگار مانده و میمان

برچسب: وقتی,مینوازد, نویسنده: سام اکبری تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 22:09

در یک روز آفتابی از روزهای سال 2014 زنی درست پشت در اتاق بیضی شکل کاخ سفید انگشترش را بیرون آورد و در صورت شوهرش که تازه رئیس جمهور شده بود پرت کرد و به زیر زمین کاخ سفید برای اشک ریختن پناه برد ....آن زن هیچ وقت جلوی کسی اشک نمیریخت ... و با اینکه از زندگیش راضی نبود ولی برای صلاح مملکت سعی میکرد که زندگیش خوب بنظر برسد ... بعد از چند ساعت تنهایی در راهروهای مخوف و تاریکو نم ناک زیر کاخ سفید فه

برچسب: داستان,وحشی, نویسنده: سام اکبری تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 22:09

یک زن روی صندلی وسط سالن نشته و عطر یک دسته گل رز را بو میکشد ... لباس بلند و قرمزش در قرمزی صندلی ها گم شده ...بعد از چند زنگ کوتاه گوشی را برداشتم ... میگفت تو را که ببینم جیغ میکشم... میگفتم نه... کلاویه های پیانو با فشار های نامنظمی در تن من جابجا میشدند ... میگفتم تو را که ببینم یقینا هیچ چیز را نخواهم دید. صدایم زد ... گفتم برایم لبخند بزن... صدایم کرد و خندید ... قربانش رفتم ... گفتم لبخن

برچسب: مثلا, نویسنده: سام اکبری تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 22:09


به تو خیره شده ام ...
اینک خواب را در چشمانم جستجو مکن... سیاهی چشم تو فرصتی است برای درخشش ستارگان ...
و فردا... سفیدی چشم تو، روز را بر همگان روشن خواهد کرد ...
+ نوشته شده در ساعت توسط New Man |

برچسب: پرداخت,سکانس,دوست,داشتنی,مثلا,داخلی,خانه,آغوش,مشکیه,دوست,داشتنی,جمعه, نویسنده: سام اکبری تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 22:09

سالن انتظار فرودگاه انگار که نفرین شده باشد خلوت بود... گوشی را برداشتم... خودش بود ... گفت من آنجا بودم ... گفتم ندیدمت اما، میدانستم آنجایی... گفت از کجا ؟ ... سیگارم را روشن کردم ... کمی پشت پرده ها روی سن راه رفتم ... خطی صاف را در ذهنم تصور کردم ...روی خط قدم زدم... مثل تمام خیابان هایی که آنها را پشت سر نگذاشتم... همهمه ی مردم را فراموش کردم... گفتم میدانی که من تو راحس میکنم ؟ گفت همین یک

برچسب: اضافه,کنید, نویسنده: سام اکبری تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 22:09

صفحه بندی